تفاوت من و تو
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 16:36
در جهان پر ز زرق و برق دور تو عجیب این که چشم نم کشیده ام دیده کور سوی مهر را درون تو ولی عجیب تر ز کار من این که آن دو نرگسی که حسرت تمام عالم اند در جهان تار و تیره ام ندیده اند این دو چشم خیس را این دو مملو از زلال اشک را این دو آینه که می دهند از دوباره نور مهر را به تو تفاوت من و تو در نگاهمان ...
بمان
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 16:12
شبیه یک گیاه که جای جان با طراوتش درون خاک نیست ولی به پای کم ترین زیر پای خود نشسته است چون میان قلب او نهاده پا بمان تو پای من بمان که یک گیاه رشد می کند شکوفه می دهد بار می دهد به پاس این وفا پس اگر جه لایق تو نیستم بمان گلم به پا من به پای من تمام باد های بعد از این گلم
حیف
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 16:12
از چه این چنین شاد و پر طراوتی سیب سرخ آتشین در نگاه من؟ چرا؟ جز برای این که نور گرم مهر من تو را رسیده روز و شب مدام؟ جز برای این که خاک در فراق تو نشسته بر سرم کرده آن نهال را این درخت؟ جز برای این که آتش خیال من کرده ترش و تلخی تو را همچو قند؟ جز
ماهی
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 16:12
ماهی. ماهی که لیز میخوری ز دست پلنگ هر
دور من
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
روی یک سنگ سیاهم من دور من اما آن لطیف تا ابد آبی آن که من را مرهم هستی و بودن هست آن که این سنگین دل زیر مرا هم در بغل دارد آن مرا دعوت به خود کرده موج هایش می بردندم سوی ژرفایش غرق خواهد ساخت من را در میان بحر احساسات نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 17:47 | لینک |
می سپارم به تو این
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
می سپارم به تو این قلب پر از سودا را دل آکنده ز شوق پر ز شوقی که تو آن کاشته ای در دل من شوق بر عالم سر تا پا حسن شوق آن دنیایی که نه سوی دگر دریا هاست بعد اکنون من است بر همین خاک به زیر قدمم می روید لیکن این دانه به زیر قدمم فرصتش نیست بروید یک عمر نه که یک عمر فقط او به اندازه جهل بشری مظلوم است ...
برگشت
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
برگشت از راهی که در آنم سخت است مرا گرچه بدانم در راه غلط هستم و مقصود نه این بود از ضعف اراد است یا ترس ز مجهولی آن نقطه آغاز در راه جدیدم. هر چیز که باشد سخت است مرا گرچه بدانم در راه غلط هستم و مقصود نه این بود نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 18:19 | لینک |
حال و هوای من
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
از دیده ام رفتی باید دلم بیرون کند از خود تو را حالا اما نه این باشد حال و هوای من در این ایام چشمم اگر چه در خودش دیگر نمی یابد روی تو را،لیکن هر کس که می بیند درونش ذره ای از تو است کارم شده چسباندن افکار بیمارم تا در نظر باشی مرا هر دم تا در دلم باشی عزیز جان نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لش...
نمی سازم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
خورشید درخشان که جهان غرق به مهرش شده هر دم وقتی که نباشد یک ماه به یادش چو ببینیم بسازیم پس از چه تو را من در هر که ببینم بشناسم ولی انگار بس نیست دل خون مرا باز آخر تو که جز ظلم و جفا هیچ نکردی پر نور تر از کل جهانم به جهانم نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 18:31 | لینک |
دل دریا
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
هزاران حاشیه بر دور این قلب چو دریایت ولی چون ساحل آرامشی زیبا است من را باز که این ماهی در تنگ هوس حالا بسی مجنون این شوریده آب در تلاتم هست و در فکرش نمی آید چه موجودات خون خواری برایش در کمین هستند در آنجا نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 23:19 | لینک |
جان اسیر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
یادت به دل باشد مرا امروز هم چون نسیمی از برای هر گل عاشق، در آن دمی کز قبل بهتر می کند احساس بر جان خود بند زمین را او. تنها نسیم در گذر او را آرامش در قلب خونش هست چون شاید آن دیوانه روزی برکند از خاک جان اسیرش را نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 23:46 | لینک |
آب
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
عشق آبکی غصه آبکی شعر آبکی غرق در جهان پر ز آب دلزده ز هر چه آبی زلال دور من فقط شادی حقیر زندگی سنگ دل ترین سنگ هاست با من ضعیف. از برای این، چون جمیع ماهیان کز برای شان خوشست گرم و خشک یک کویر در تمام این طبیعت فراخ در دلم نشسته و آرزویم است آرزوی هر شبم آن زمان که زانوی غمم میان دست هاست لحظه ای ...
قلب صاف
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
حال و روز من اگر که نیست خوش از وفای من به توست ور نه هر چه رود هست از برای این که جان شان هر دقیقه جای می دهد درون خود یکی صاف و روشن است و پاک لیک برکه ای که در تمام عمر فکر بر یکی دو پاره آب کرد تیره است و تار، این نباشد آن عدالت نهفته در جهان خوب از دوباره بنگریم ما چیست در میان رود ها غیر خیل ع...
بدان
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:05
شروع قصه ام نبوده ای و آخرش تو نیستی ولی تو اوج داده ای مرا تو اوج داده ای مرا به یک نظر بدان نمی رود یکی ز خاطرات تو از میان ذهن من بدان عزیز من از میان ذهن شاپرک که هر دقیقه در کنار چند گل نشسته است گرمی محبتی که مهر می دهد به او نمی پرد به سادگی می دهد باد آتش محبتش جان خود به هر چه در جهان شبیه ...
عادی بی احساس
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:36
چیزی شبیه دیگرانی تو چیزی شبیه این همه عادی بی احساس چیزی شبیه سنگ های در کنار جو آنها که حتی در کنار اشک صد قله از بهر دوریشان تنها به فکر صیقل خویشند تا دل ربایند از مسافر ها تا آن مسافر ها بیندازند بر روشان یک قطره از احساس سطحی را نوشته شده توسط بهمن لشت نشایی(مستعار) در ساعت 18:49 | لینک |
دانند و نادانند
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:36
در تنم باشد هزاران درد بی درمان بر خودم پیچان و نالانم دیگران اما فعل من را رقص و آواز خوشی دانند و نادانند رود غران گرچه باشد در دلش آب روان اما تا ابد حبس است در این ساکن تا انتها جاری نوشته شده توسط بهمن لشت نشایی(مستعار) در ساعت 18:54 | لینک |
شمس
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:36
قدم در حال من بنهاده ای اما مجعد تار موهایت درخشد بر بلندایی به فردایم تو ای بالا تر از هر سرو در عالم که من دیدم. تو ای آنی که در جانم دمیدی عشق دنیا را در این پژمرده روحی کز بدن آهسته پر می زد دمت بالاتر از عیسی پیغمبر مرا باشد. و نافذ تر ز هر نوری دوان در عمق تاریکی نشانم دادهای عمقی که در جانم ن
آنچه در دنیا
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 16:36
می زند هر دم راه افکار غریبم را آنچه در دنیا حکومت می کند عمری از برای او مهم هم نیست آخر تو مست یک مفهوم از آزادی شدی یا نه یا که ناظر گشته ای بر نور جانی تو یا در آن فکری مکافات کدامین خاموشی باشد آن که آیینه شبیه هم نمایان میکند ما را از برای او چه فرقی می کند آخر؟ در کدامین راه می گردی سبک احوال