خرید بک لینک
در جهان پر ز زرق و برق دور تو

عجیب این که چشم نم کشیده ام

دیده کور سوی مهر را درون تو

ولی عجیب تر ز کار من

این که آن دو نرگسی که حسرت تمام عالم اند

در جهان تار و تیره ام

ندیده اند

این دو چشم خیس را

این دو مملو از زلال اشک را

این دو آینه که می دهند

از دوباره نور مهر را به تو

تفاوت من و تو در نگاهمان نهفته است و بس

راهمان جداست تا ابد

که روشن است چشم تو

کنار سخره ی سیاه سینه ات

و من که کور بعد تو دو دیده ام

ولی به یاد قبل ها

سرخی دلم سپید

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 16:36

شبیه یک گیاه

که جای جان با طراوتش درون خاک نیست

ولی به پای کم ترین زیر پای خود نشسته است

چون میان قلب او نهاده پا

بمان تو پای من

بمان که یک گیاه

رشد می کند

شکوفه می دهد

بار می دهد

به پاس این وفا

پس اگر جه لایق تو نیستم

بمان گلم به پا من

به پای من تمام باد های بعد از این گلم

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 16:12

از چه این چنین شاد و پر طراوتی سیب سرخ آتشین در نگاه من؟ چرا؟ جز برای این که نور گرم مهر من تو را رسیده روز و شب مدام؟ جز برای این که خاک در فراق تو نشسته بر سرم کرده آن نهال را این درخت؟ جز برای این که آتش خیال من کرده ترش و تلخی تو را همچو قند؟ جز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 16:12

ماهی. ماهی که لیز میخوری ز دست پلنگ هرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 16:12

روی یک سنگ سیاهم من

دور من اما

آن لطیف تا ابد آبی

آن که من را مرهم هستی و بودن هست

آن که این سنگین دل زیر مرا هم در بغل دارد

آن مرا دعوت به خود کرده

موج هایش می بردندم سوی ژرفایش

غرق خواهد ساخت من را در میان بحر احساسات

نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 17:47 | لینک |

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

می سپارم به تو این قلب پر از سودا را دل آکنده ز شوق پر ز شوقی که تو آن کاشته ای در دل من شوق بر عالم سر تا پا حسن شوق آن دنیایی که نه سوی دگر دریا هاست بعد اکنون من است بر همین خاک به زیر قدمم می روید لیکن این دانه به زیر قدمم فرصتش نیست بروید یک عمر نه که یک عمر فقط او به اندازه جهل بشری مظلوم است ... دست را هم چو دلم سوی تو خواهم آورد یا که زنجیر جهالت بکن از دستانم یا که بالا ببرم که دگر وزن حمادامه مطلب

برچسب: سپارم, نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

برگشت از راهی که در آنم

سخت است مرا گرچه بدانم

در راه غلط هستم و مقصود نه این بود

از ضعف اراد است

یا ترس ز مجهولی آن نقطه آغاز

در راه جدیدم.

هر چیز که باشد

سخت است مرا گرچه بدانم

در راه غلط هستم و مقصود نه این بود

نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 18:19 | لینک |

برچسب: برگشت, نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

از دیده ام رفتی

باید دلم بیرون کند از خود تو را حالا

اما نه این باشد

حال و هوای من در این ایام

چشمم اگر چه در خودش دیگر نمی یابد

روی تو را،لیکن

هر کس که می بیند درونش ذره ای از تو است

کارم شده چسباندن افکار بیمارم

تا در نظر باشی مرا هر دم

تا در دلم باشی عزیز جان

نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 18:25 | لینک |

برچسب: هوای, نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

خورشید درخشان که جهان غرق به مهرش شده هر دم

وقتی که نباشد

یک ماه به یادش چو ببینیم بسازیم

پس از چه تو را من

در هر که ببینم بشناسم ولی انگار

بس نیست دل خون مرا باز

آخر تو که جز ظلم و جفا هیچ نکردی

پر نور تر از کل جهانم به جهانم

نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 18:31 | لینک |

برچسب: سازم, نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

هزاران حاشیه بر دور این قلب چو دریایت

ولی چون ساحل آرامشی زیبا است من را باز

که این ماهی در تنگ هوس حالا

بسی مجنون این شوریده آب در تلاتم هست

و در فکرش نمی آید

چه موجودات خون خواری برایش در کمین هستند در آنجا

نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 23:19 | لینک |

برچسب: دریا, نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

یادت به دل باشد مرا امروز

هم چون نسیمی از برای هر گل عاشق،

در آن دمی کز قبل بهتر می کند احساس

بر جان خود بند زمین را او.

تنها نسیم در گذر او را

آرامش در قلب خونش هست

چون شاید آن دیوانه روزی برکند از خاک

جان اسیرش را

نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 23:46 | لینک |

برچسب: اسیر, نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

عشق آبکی غصه آبکی شعر آبکی غرق در جهان پر ز آب دلزده ز هر چه آبی زلال دور من فقط شادی حقیر زندگی سنگ دل ترین سنگ هاست با من ضعیف. از برای این، چون جمیع ماهیان کز برای شان خوشست گرم و خشک یک کویر در تمام این طبیعت فراخ در دلم نشسته و آرزویم است آرزوی هر شبم آن زمان که زانوی غمم میان دست هاست لحظه ای پر از نشاط و سر خوشی شاد بودن ز عمق جان نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشت نشایی) در ساعت 23:38 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

حال و روز من اگر که نیست خوش از وفای من به توست ور نه هر چه رود هست از برای این که جان شان هر دقیقه جای می دهد درون خود یکی صاف و روشن است و پاک لیک برکه ای که در تمام عمر فکر بر یکی دو پاره آب کرد تیره است و تار، این نباشد آن عدالت نهفته در جهان خوب از دوباره بنگریم ما چیست در میان رود ها غیر خیل عابران از میان قلب صاف برکه میرسد فقط بین کل آب ها بر جهان گلی نوشته شده توسط علی امام دوست (بهمن لشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

شروع قصه ام نبوده ای و آخرش تو نیستی ولی تو اوج داده ای مرا تو اوج داده ای مرا به یک نظر بدان نمی رود یکی ز خاطرات تو از میان ذهن من بدان عزیز من از میان ذهن شاپرک که هر دقیقه در کنار چند گل نشسته است گرمی محبتی که مهر می دهد به او نمی پرد به سادگی می دهد باد آتش محبتش جان خود به هر چه در جهان شبیه اوست هرچه کوچک نحیف، هرچه شمع پس دلم که عاشق است جای خود پس بدان که خاطرات تو به قلب من همیشگی نوشتهادامه مطلب

برچسب: بدان, نویسنده: باران یوسفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:05

چیزی شبیه دیگرانی تو

چیزی شبیه این همه عادی بی احساس

چیزی شبیه سنگ های در کنار جو

آنها که حتی در کنار اشک صد قله

از بهر دوریشان

تنها به فکر صیقل خویشند

تا دل ربایند از مسافر ها

تا آن مسافر ها بیندازند بر روشان

یک قطره از احساس سطحی را

نوشته شده توسط بهمن لشت نشایی(مستعار) در ساعت 18:49 | لینک |

برچسب: نویسنده: باران یوسفی تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی