عجیب این که چشم نم کشیده ام
دیده کور سوی مهر را درون تو
ولی عجیب تر ز کار من
این که آن دو نرگسی که حسرت تمام عالم اند
در جهان تار و تیره ام
ندیده اند
این دو چشم خیس را
این دو مملو از زلال اشک را
این دو آینه که می دهند
از دوباره نور مهر را به تو
تفاوت من و تو در نگاهمان نهفته است و بس
راهمان جداست تا ابد
که روشن است چشم تو
کنار سخره ی سیاه سینه ات
و من که کور بعد تو دو دیده ام
ولی به یاد قبل ها
سرخی دلم سپید
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
که جای جان با طراوتش درون خاک نیست
ولی به پای کم ترین زیر پای خود نشسته است
چون میان قلب او نهاده پا
بمان تو پای من
بمان که یک گیاه
رشد می کند
شکوفه می دهد
بار می دهد
به پاس این وفا
پس اگر جه لایق تو نیستم
بمان گلم به پا من
به پای من تمام باد های بعد از این گلم
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
دور من اما
آن لطیف تا ابد آبی
آن که من را مرهم هستی و بودن هست
آن که این سنگین دل زیر مرا هم در بغل دارد
آن مرا دعوت به خود کرده
موج هایش می بردندم سوی ژرفایش
غرق خواهد ساخت من را در میان بحر احساسات
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
برچسب: سپارم,
نویسنده: باران یوسفی
سخت است مرا گرچه بدانم
در راه غلط هستم و مقصود نه این بود
از ضعف اراد است
یا ترس ز مجهولی آن نقطه آغاز
در راه جدیدم.
هر چیز که باشد
سخت است مرا گرچه بدانم
در راه غلط هستم و مقصود نه این بود
برچسب: برگشت,
نویسنده: باران یوسفی
باید دلم بیرون کند از خود تو را حالا
اما نه این باشد
حال و هوای من در این ایام
چشمم اگر چه در خودش دیگر نمی یابد
روی تو را،لیکن
هر کس که می بیند درونش ذره ای از تو است
کارم شده چسباندن افکار بیمارم
تا در نظر باشی مرا هر دم
تا در دلم باشی عزیز جان
برچسب: هوای,
نویسنده: باران یوسفی
وقتی که نباشد
یک ماه به یادش چو ببینیم بسازیم
پس از چه تو را من
در هر که ببینم بشناسم ولی انگار
بس نیست دل خون مرا باز
آخر تو که جز ظلم و جفا هیچ نکردی
پر نور تر از کل جهانم به جهانم
برچسب: سازم,
نویسنده: باران یوسفی
ولی چون ساحل آرامشی زیبا است من را باز
که این ماهی در تنگ هوس حالا
بسی مجنون این شوریده آب در تلاتم هست
و در فکرش نمی آید
چه موجودات خون خواری برایش در کمین هستند در آنجا
برچسب: دریا,
نویسنده: باران یوسفی
هم چون نسیمی از برای هر گل عاشق،
در آن دمی کز قبل بهتر می کند احساس
بر جان خود بند زمین را او.
تنها نسیم در گذر او را
آرامش در قلب خونش هست
چون شاید آن دیوانه روزی برکند از خاک
جان اسیرش را
برچسب: اسیر,
نویسنده: باران یوسفی
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی
برچسب: بدان,
نویسنده: باران یوسفی
چیزی شبیه این همه عادی بی احساس
چیزی شبیه سنگ های در کنار جو
آنها که حتی در کنار اشک صد قله
از بهر دوریشان
تنها به فکر صیقل خویشند
تا دل ربایند از مسافر ها
تا آن مسافر ها بیندازند بر روشان
یک قطره از احساس سطحی را
برچسب:
نویسنده: باران یوسفی